در باب حنائی:

حنائی اثری است از گروه دستان و سیما بینا که همانند بسیازی دیگر از آثار موسیقائی که مزین به آواز بانوان است از گوش موسیقی نیوش شنونده وطنی دور مانده.
این آلبوم در سال 2001 پس از یک دوره کنسرت در شهر کلن المان به ضبط رسید و در همان سال تولید شد.


پدیدآورندگان اثر به ترتیب زیرند:

گرد آوری و آواز سیما بینا
آهنگساز، تنظیم کننده و تار نواز حمید متبسم
آهنگساز و بربط نواز حسین بهروزی نیا
تنبک نواز پژمان حدادی
کمانچه نواز سعید فرج پوری
دف، دمام و دایره نواز بهنام سامانی

آنچه در زیر می خوانید نگاهی است به حنائی از چشم سعیده قاضی.

ديباچه:

آنجا كه صوت، تصوير رنگارنگ واژه هاست.
حنايي در نگاه اول تنها اثري موسيقايي است. لكن بد نيست باطنش را نگاهي از سر تامل بياندازيم. پر واضح است اثر موسيقايي كه آواز را به ميهماني ساز فراخوانده است، در پيوند عميق با ادبيات است و نيز روشن است كه تلفيق شعر با موسيقي، خود دانشي است كه چون با خلاقيت هنرمند درآميزد، كارها بكند. ليك اشعار قطعات در حنايي علاوه بر اينكه به خودي خود هويتي واحد دارند؛ چون رشته هايي نا مرعي تار و پود كل اثر را درهم تنيده اند. لذا از اين حيث حنايي داستاني روايي است. اين اثرموسيقايي، اقتباسي از يك ادبيات داستاني غني است. و اينجاست كه خلاقيت هنرمند موسيقي، مرز ميان ادبيات و موسيقي را از ميان بر ميدارد و اين دو را در هم مياميزد، و اين درست همان كاريست كه مولانا درادبيات با سرودن اشعاري مطنطن عهده دار شد. چنانچه اشعار محلي اين مجموعه اشعاري منتخب از مجموعه اي واحد نباشند، بدون شك تنظيم كننده اثر، سير روايي داستان
راخود رقم زده است. داستان سفر دختري از اهالي بيرجند به همراه مرداني از شوشتر و بختيار.

حنايي بارها و بارها توجه شنونده را به ديدن رنگها جلب ميكند و چون شنونده رنگ را بركلام منطبق ميكند، ناخوداگاه آنرا متصور ميشود. تصاوير شاخصند و پر معنا. همچون تابلوي نقاشي. و اما پويايي حنايي ما را نيز به حركت وا ميدارد. تصاوير بدنبال ما مي آيند. ترجيح مي دهيم وجود مادي خود رااز اثربيرون بكشيم وبا چشم دل نظاره گر انچه ميگذرد باشيم.
اكنون حنايي، فيلم سينمايي رنگي است كه هدف ما "نقد موسيقي متن" ان است.اين نقد را از زبان حنايي ميشنويم:

حنايي ماجراي رنج و حرمان دختر جوان عاشقي است كه ديرزماني از معشوق خويش دور مانده است.تمناي ديدار معشوق او را چنان سرگشته ميسازد تا بران ميشود درجستجوي محبوبش سر به بيابان گذارد.در اغاز راه با پيري به همراه چهار مريدش برخورد ميكند.پير نخست اورا ازرفتن باز ميدارد اما چون حقيقت عشق دختر جوان را در مي يابد،از او ميخواهد با انها همراه شود و اينگونه ازگزند خطرات احتمالي سفر در امان باشد.دختر جوان باكمال ميل مي پذيرد.بدين ترتيب اين شش تن درحاليكه هريك بدنبال سلوك شخصي خويش اند، همراه ميشوند.هرچند مردم يك ديار نيستند و هركدام از زادگاه خود مي ايند ليك چون راهشان راه عشق است،پس دراين راه با زبان مشترك عاشقي سخن ميگويند تا يكديگر را نيك تر بفهمند.

"رنگ طلايي"؛ كمانچه

سفر انها در نيمروز گرم تابستاني اغاز ميشود. رنگ طلايي پرتو خورشيد درميان اسمان ابي صاف، دوردست با خوشه هاي طلايي گندمزار در هم مي اميزد.حنايي، قرمز پوش با سربندي طلايي گام بر ميدارد.جامه سرخش هماهنگ با رنگ رداي مردان صحرايي سفيدپوش و سربند طلايي اش ارتباطي ضمني است با طلايي خوشه هاي گندم.

خرامان پيش مي ايند، در حاليكه رنگهايشان نوازشگرچشمان ماست و سازهايشان بيدارگر گوش جان ما.پيروچهارمريد سنگين سخن ميگويند؛اما ميدانيم كلامشان درد عشق است.هرچه عاشقتريم بيشترمي فهميم.وحنايي كه دردعشق را دريافته است زبان سازي اين پنج تن را بابيان اوازي اش به گوش ما ميرساند.هرچند گهگاه كلام اواز را قدرت ترجمان نغمه ساز نيست. اگر ايي به جونت مي نوازم اگر نايي ز هجرونت گدازم بياجونم،دردي كه داري بر دلم نه بميرم يا بسوزم يا بسازم دلها همزبان ميشوند ودرلحظه حنايي و مردان قادرند يكديگر را بشنوند...
در ديده به جاي خواب اب است مرا زيرا كه به ديدنت شتاب است مرا
گويند بخواب تا به خوابش بيني اي بيخبران چه جاي خواب است مرا
نواي ساز مردان حنايي را به ديدن اطراف فرا مي خواند؛ پس زبان طبيعت را ابزار گفتگو با معشوق ميكند:
خوشه هاي گندم طلايي زري پوشاي خدايي
بگين با دلبرمن، نگين انگشترمن چقدر سخته جدايي
اكنون نوبت مردان است تا اصوات را جايگزين اهنگ بيان حنايي نمايند.پس از گذشت زماني كوتاه بي انكه اراده اي كرده باشند دست و زبان هم كلام ميشوند:
دلي دارم خريدار محبت ازو گرم است بازار محبت
لباسي بافتم بر قامت دل ز تار محنت و پود محبت (تصوير ارام ارام محو ميشود)

"رنگ نارنجي"؛ تنبك
غروب است.زردي خورشيد به نارنجي و ابي اسمان به كبودي مي گرايد.دشت سراسرگلهاي نارنجي افتاب گردان است.همسفران
دوست ندارند سفر عاشقانه شان محزون باشد.شادمان مينوازند و غم غروب را از دلها ميزدايند.بربطي نخستين نغمه را ساز
ميكند: چنو كه ميروي اي سو نگا كن جومه نارنجي گلم رخساره نارنجي
مو بيمار تويم دردم دوا كن جومه نارنجي گلم رخساره نارنجي
براي اولين بار صداي مردان صحرايي به گوش ميرسد كه تكرار ميكنند:جومه نارنجي گلم رخساره نارنجي...
حنايي يكبار محبوب خويش را با نام گل سرخ و سفيد ميخواند(گل سرخ وسفيدم كي مي ايي؟).شنيدن اين نام در حاليكه دو رنگ
سرخ و سفيد را درتمامي صحنه ها پيش چشم داريم، پيام اور ديدار و وصال معشوق است.مريدان زمينه ساز راز و نياز حنايي
با خداي خويش ميشوند: دلم تنگه دلم تنگه خدايا به شهرم ميروم جنگه خدايا
پير نيز دراين رازونياز با او شريك ميشود.صداي اخرين جملات حنايي را در گوش داريم كه تصوير ارام ارام محو ميشود...

"به رنگ صحرا"؛ بربط

در افق رنگ سرخ ،مرز ميان خورشيد و خاك نرم صحراست. مردان صحرايي بران ميشوند پيش ازانكه در مسيرصحرا قرارگيرند حجت را بر حنايي تمام كنند.لذا هريك دست به سازخويش مي برند وهرانچه گفتني است بازمي گويند. حنايي در مي يابد راهي پر مخاطره درپيش دارد،اما اوتصميم خود راگرفته است پس عزمش را به گوش پيرو مريدان ميرساند:
بلبل بخت من امروز به بار امده بود كه مرا ان گل رعنا به كنار امده بود مردان پيش ميروند و حنايي اطمينان دارد درپناه ايمان چنين مرداني هرگز اسيب نخواهد ديد.پس بي پروا انديشه اش رافراسوي مرزهاي مادي تن خويش گسيل ميدارد:
دلم ميل گل باغ تو داره سراسر سينه ام داغ تو داره
بت من كعبه من قبله من توئي هرسو نظر سوي تو داره

او اين كلام را هربار خطاب به يكي ازمردان بيان ميكند وهريك از انها به زبان خود با او همدرد ميشود.اين همدردي انها را در يكزمان به درك احساسي مشترك منتهي ميكند.انها كه صحرا را پيش روي خود دارند،دربكارت لحظه ها معشوق را تجسم ميكنند و پركرشمه نواي طنازي وغمازي سر ميدهند.حنايي بيخود از خود بانگ برميدارد:
السلام اي شاخه سرو گل ريحان من السلام اي يار شيرين دلبر جانان من
تا به روي وموي تو دل بسته ام اي نازنين تيرباران كرده مژگانت به دل سلطان من
مريدان مي خوانند: جان من سلطان من
حنايي از حال زار خود مي گويد:
رنگ زردم را ببين برگ خزان را ياد كن با بزرگان كم نشين افتادگان را ياد كن
مرغ صياد توام افتاده ام در دام تو يا بكش يا دانه ده يا از قفس ازاد كن
خلوص كلام حنايي مردان را متاثر ميكند،يكصدا ميگويند: از قفس ازاد كن
به امر پير مريدان با دختر جوان همراه ميشوند لكن مريد كمانچه كش چنان سرخوش است كه حال خود نميداند و پير رخصت ميدهد تا مريد چندي درخود باشد.لحظاتي بعد پير رندانه او را به جمع باز مي خواند.
ابر اگر از قبله ايد سبزه باران ميشود شاه اگر عادل نباشد ملك ويران ميشود

بناگاه بانگ پير طنين انداز ميشود. بانگي كه در عمق جان نفوذ ميكند:
يك نصيحت با تو ميگويم به كس ظاهرمگو وحنايي ادامه ميدهد: خانه نزديك دريا زود ويران ميشود
صدايشان به نرمي همپوشان ميشود وتكرار مي كنند: ابر اگر از قبله ايد... (فيد اوت)

"رنگ زرد"؛ دف
اسمان كبود مامن باشكوهي براي ماه نقره فام است.شب ياداور هيبت صحراست و مسافران درعجب اين عظمت باهر نواخت مريد دف نواز گام برميدارند.انچه مي بينيم ناخوداگاه تداعي نمايش شمس پرنده(كاري از پري صابري) است.پيرهمان مولانا است كه با مريدانش درجستجوي شمس خويش است.با شنيدن صداي حنايي، شمس و مولانا را به حال خود وا ميگذاريم واز صحنه به صحرا باز مي گرديم.
بيا جانا كه تا جانانه باشيم يكي شمع و يكي پروانه باشيم
يكي موسي شويم اندر مناجات يكي جارو كش ميخانه باشيم
گل زردم همه دردم زجفايت شكوه نكردم ...
او هر يك تجربه سفرش را پيش نياز تجربه بعد ميداند و در پناه اين انديشه گذرگاه خويش را چنين بر مي شمرد:
از ايجا تا به بيرجند سه گداره گدار اولي نقش و نگاره
گدار دومي مخمل بپوشم گدار سومي ديدار ياره
دختر جوان كه در انديشه وصال دو گدارنخست را طي كرده است بارديگرزبان ميگشايد:
دلم بي وصل تو شادي مبيناد به غيراز محنت ازادي مبيناد
خراب اباد دل بي مقدم تو الهي هرگز ابادي مبيناد
گل زردم همه دردم زجفايت شكوه نكردم تو بيا تا دور تو گردم...
پير ومريدان دستان خويش را چون تازيانه هايي بر ساز فرود مي اورند.نغمه اي كه از ساز برمي خيزد صداي پاي اسبان چابكي است كه سكوت صحرا را جسورانه درهم مي شكند.

"رنگ قرمز"؛ حنايي
هنگام طلوع خورشيد،سواران ازسرعت خود كاسته اند و راه كوه درمي نوردند.پيش از اين غروب كوه را ديده ايم.همان كوهي است كه چندي پيش پير صحرا،ماه عروس و غريبه اي بر ان مي گذشتند و در پاي ان لوليان را ملاقات كردند. حنايي پا به پاي مردان صحرا ازكوه بالا ميرود.ازدريچه نگاه او كوه را مي نگريم.با اين نگاه همدل او خواهيم شد و اين همدلي
انزمان كه صداي ساز مردان را نيزبا گوش حنايي مي شنويم، به اوج مي رسد.حنايي همرنگ لاله زار با گلها سخن ميگويد:
سر كوه بلند پاي مزارم به گل چيدن ميون سبزه زارم
اگر صد گل بيايه دركنارم گل لاله ازين گلها نيايه بوي يارم گل لاله...
سر كوه بلند تا كي نشينم كه لاله سر دراره مو ببينم
كه لاله بي وفايه بي وفايه گل لاله نميدونم كدوم گل رابچينم گل لاله...
مردان كه صداي خسته حنايي را شنيده اند؛ سعي دارند با همدردي خويش او را به ادامه راه دعوت كنند.انها درراه سلوك بارها و بارها اموخته اند كه چون مقصود را دريابند، رنج سفر از ياد خواهند برد. كمانچه مريد به همصحبتي با نواي ساز پير
مي نشيند... (فيد اوت)

"رنگ سفيد"؛ تار
صبح روز بعد اسمان ارام است.گلهاي سفيد رنك دشت پائين كوه خودنمايي مي كنند.گويي عزم ان دارند تا بزودي رهروان طريقت را از عطرشان سرمست كنند؛غافل از اينكه اينان سرمست از عطري لايزال اند.مردان سفيد پوش با طبيعت يكدل و يكرنگ اند و اين يكدلي را بي چمداشت پاسخي با حنايي قسمت كرده اند.وصال يار نزديك است.صوفيانه مي روند؛ عارفانه سخن ميگويند وعاشقانه مي نوازند.حنايي حالي خوش يافته است؛ دست افشان و پايكوبان مي رود و مي خواند:
سر كوها به دو دو مي روم مو اخ جان اينور بگردم
به پا بوس گل نو مي روم مو اخ جان اينور بگردم
اگر دونم كه دلبر مال مايه اي جان اينور بگردم
زمنزل ره به يك شو مي روم مو اي جان اينور بگردم
براستي حنايي راه را يك شبه امده است! گويا حنايي نگار خويش را ديده است كه مي خواند:
شاهد روي ليلي ام و ليلي ام در بالا خونه چه خوش ميخونه
و يا ميگويد:
نگارم كه نشسته بر لب جو اي جان...
گلي از اب گرفته مي كنه بو اي جان اينور بگردم...
حنايي در سكوت است و مردان با نغمه سازشان سكوت او را پرهياهو مي كنند.انان نيز چون حنايي معشوق را در يافته اند.
خدايا عاشقي از حد گذشته، زملك قاينات سرحد گذشته
پير، مريدانش را دعوت به خواندن ميكند و انها همچنانكه مي نوازند از خدايشان امان مي خواهند.
در اي چندي كه ما هم ر نديديم خدا دونه كه بر ما چي گذشته
شاهد روي ليلي ام و ليلي ام دربالا خونه چه خوش ميخونه...

"دستان" سرايان صحرايي ،سر به اسمان برافراشته اند و نگاه به افق دوخته اند. حنايي درياي بيكران اين نگاه را پر شور
مي بيند. روي از نگار بر ميگيرد و روانه راهي ميشود كه مردان در ان مي روند...

بترتيب رگه هايي از رنگهاي طلائي، نارنجي، زرد و قرمز بر زمين صحرا به هم مي پيوندند.تيتراژ پاياني به رنگ سفيد بالا
مي ايد:


نقش آ فرينان: سعيد فرجپوري
حسين بهروزي نيا
پژمان حدادي
بهنام ساماني
حميد متبسم

با حضور هنرمند ميهمان: سيما بينا

نويسنده فيلمنامه و كارگردان: حميد متبسم ، حسين بهروزي نيا
موسيقي متن: گروه"دستان"
تهيه كننده: سیما بینا
صدابردار: کریستف بته
استوديوضبط: مانگو استویو
تصويربردار: سعيده قاضي



ارديبهشت ماه 85
پايان
رنگ سفيد فرا گير ميشود. تصوير ارام ارام محو ميشود...