" سفر به ديگر سو"

غروب بود. عطر و "بوي نوروز" شامه را پرميكرد. "ماه عروس" از دور مي آمد. با اينكه نشان راه از جاي پاي تو مي جست، مقتدربود. تحت فرمان تو بود اما مقتدر بود. چند قدمي با من فاصله داشتيد.از سر كنجكاوي نگاهي به پشت سر انداختم. امتداد راهتان به كوهي بلند ختم ميشد. صداي ماه عروس را مي شنيدم كه نزديك ميشد. طنين زيبايي داشت. با تو سخن ميگفت و به من مي نگريست. در نكاهش شيطنت كودكانه اي موج ميزد. و تو، خندان مي امدي... .

اكنون در دو قدمي من بوديد. قصد توقف نداشتيد پس بايد هر چه زودتر اقدام مي كردم. پرسيدم: همسفر نمي خواهيد؟ نيم نگاهي به ماه عروس انداختي و گفتي:سفري سخت در پيش داريم، توان داري؟ گفتم:مي توانم.

دقايقي بعد در راه شما بودم. ساكت و سرا پا گوش. ماه عروس را مي شنيدم و تو را مي ديدم. پايين كوه راه دو نيمه ميشد. سر دوراهي بوديم كه صداي" لوليان" امد. گفتم: صبركنيد؛ لوليان است. اين پايان لوليان است.من و او دوستي ديرينه اي باهم داريم. چنانچه مرا ببيند كه بي تفاوت از كنارش ميگذرم، ديگر برايم نمي خواند. تو خنديدي و ايستادي. درخنده ات معنايي عميق بود... .

اينبار لوليان جور ديگر مي خواند. نوايي نو در خود داشت كه هر چند تازه اش ميكرد اما هرگز قدمتش را خدشه دار نكرده بود. غمزه اش مفتونم ميكرد. حسي غريب بود. آرام آرام به انتهاي راه نزديك ميشد. انتظار در بركشيدنش را داشتم. گامي به سويش برداشتم كه ناگهان گفتي: بايست.

ايستادم. صدايت تمامي امواج را شكست. لوليان نيز خاموش شده بود. ترسيده بودم و هنوز دلم هواي لوليان را داشت. لوليان مرا ديد و با لبخندي توقفم را پاس داشت. پرسيد: دوست داشتي بامن برقصي؟ در هراس پاسخ دادم: از كجا فهميدي؟ خيلي دوست داشتم.

دوست داشتم"رقص ناز"را با هم برقصيم؛ اما من و تو تنها نبوديم. خنديد و در حاليكه به عقب برمي گشت گفت: زمان بسيار است.

او رفت و تو كه با نگاهت او را دنبال مي كردي، بي تكلم به رفتن ادامه دادي و سكوتت به من گفت از امدن لوليان بي اطلاع نبودي.

غرق در روياي لوليان، ماه عروس و تو بودم كه صداي ماه عروس مرا به خود آورد. با صداي بلند مي خواند: امشو در بهشت خدا وايه پندري...فرياد زدم: ماه عروس نخوان. نشنيد و ادامه داد: ماه ر عروس... عاجزانه فرياد كشيدم: با توام ماه عروس؛ نخوان.

به كنارم آمدي و آرام گفتي: آواز من فرمان ميگيرد؛ دليل مخالفت تو چيست؟ گفتم: پدرم اين شعر را خيلي دوست داشت، من هم پدرم را خيلي دوست داشتم. مگر نمي بيني؟ من هرگز به نبودن پدرم عادت نكرده ام. گفتي: پدرت هنوز هم اين شعررا دوست دارد؛ آرام باش و گوش كن. مي دانستي كه لحن آمرانه ات آرامم ميكند. صداي ماه عروس اوج مي گرفت و من مي گريستم. ماه عروس كه ساكت شد ديگر دلتنگ پدر نبودم. گفتي: به نيمه راه رسيده ايم. تاب آمدن داري؟ گفتم: پر توانم كرديد.

با نگاه تيزبينت اندوه رفتن لوليان و نيز هجر پدر را در چشمانم خواندي. پس ماه عروس را با يادي از لوليان دعوت به خواندن كردي. ماه عروس مي خنديد و مي خواند: نگاري ناقد چارشونه داري...

بي اختيار با او همراه شدم. چقدر لذت بخش بود. حالا مي فهميدم ماه عروس چرا در تمام مسير مي خواند. پرسيدي: اين شعر را پيش از اين شنيده اي؟ گفتم: سيزده ساله بودم. سيما بينا مي خواند. مرموزانه ادامه دادي: هماني نيست كه "حنايي"را مي خواند؟ متعجب نگاهت كردم و گفتم: بله،درست است. او را مي شناسيد؟ سؤالم را نشنيده گرفتي! و در حاليكه ماه عروس را نشانم ميدادي گفتي: بخوان. من و ماه عروس با صداي بلند مي خوانديم. اينجا بود كه حس كردم ماه عروس در وجودم رخنه ميكند. شعر تمام شد.
از نگاهت خواندم كه بايد ساكت شوم تا ماه عروس به تنهايي بخواند. خواستم بگويم: اما من اين آواز خوانده ام... كه ندايي از درونم گفت: تو شعر اين آواز را نميداني. گويي نداي درونم را شنيده بودي كه سري به نشانه تاييد تكان دادي و ماه عروس را همنوا شدي. تو و ماه عروس مي رفتيد و من مبهوت در پي شما گام بر مي داشتم. در هر لحظه، لحظه اي ديگر طلب ميكردم و حسرت از دست دادن نغماتي را داشتم كه پشت سر بر جاي مي ماند...

ماه عروس پايكوبان ميرفت و مي خواند: شب امدو شب امدو شب امد...شادماني اش درمن نيز اثر كرده بود. نگاهش در راهي بود كه لوليان رفت، ادامه داد: نگار هرشبم راه ر غلط رفت...بلافاصله چشمانش را به من دوخت و خواند: كدوم ظالم گلم از ره به در كرد؟...خجلت زده روي از او برگرداندم. غافل از اينكه تو پيروزمندانه مرا مي نگري. سر به زير افكندم، اين تنها راه فرار ازشرمساري ام بود. آنچنان سرمست بودم كه تا لحظه توقف هيچ به ياد ندارم.

"بامداد" بود كه تو و ماه عروس ايستاديد. من نيز ايستادم. گفتي: پايان راه است. به منزل نميروي؟ گفتم: نمي شود باز هم برويم؟ من توان دارم. گفتي: رفتن بي هدف لذت سفرت را ميزدايد. گفتم: ماه عروس كه ياد آور پدر بود، در ذهنم ميماند. اما تو، لااقل بگو كيستي؟ نامت را نميگويي؟ و تو گفتي:
همان"شوريده" اي كه با "لوليان" و "ما عروس" ،"گل بهشت" را به تو تقديم كرد.

به زانو در آمدم. سر فرود آوردم و گفتم: تو را با "ساز نو و آوازنو" خواهم ديد.

هنگاميكه برخاستم تو ديگر نبودي.
 
سعیده قاضی
مشهد، بهار 85